من در خاطراتت گم میشوم بزرگ بانو
تو چه کردی با من ؟
چه کردی ؟
.. : روزهای سختیه . خیلی خیلی سخت
.. : تولد 7 سالگیت مبارک ذهن بیمارم
خیلی سخته که یه آدم زیر دستت بمیره . خیلی سخت
هی میرم هی بر میگردم .
هی میرم هی بر میگرده .
هی میرم هی بر میگردم .
زندگیم شده پر از تجربه . شیرین و تلخ . تلخش اما تلخه ها . از اون ک.ی..هاش .
از پرشین بلاگ بدم میاد . از سال ِ 87 بدم میاد(88 و 89 هش رو که اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت .) از تیم ملی اسپانیا . از تیم ملی آلمان . از داوید ویا . از شهاب حسینی . از اسامی :علی .ایوب.شعیب .یاشار . دانیال . حبیبی .از چَت کردن . از یاهو مسنجر . از پیغام دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد . از رشت . از مسافرت با اتوبوس . از کوه رفتن . از معاشرت کردن با آدمایی که نمیشناسمشون و آدمایی که با آدمایی که نمیشناسن زود گرم میگیرن . از تبریزیها و تبریز . از مشهد . از استان خراسان . از برج نگین نزدیک آریا شهر . از ترمینال غرب . از رشتیها .از مجتمع بوستان تو پونک . از بلوار کمالی .و .....
قبلنا از اینا بدم نمیومد تا اینکه .... . اینا برام یادآور یه فرد هنوز عزیزی هستن که خیلی دوسش داشتم خیلی . هنوز هم محبتاش و دوستداشتناش و مایه هایی که برام گذاشتو یادمه . هنوز هم آدم ناسپاسی نشدم . نمیتونم بگم ممنونشم چون هم اون منو دوست داشت هم من اونو . اما میدونست من چقدر دوستش دارم ولی دهنِ منو سرویس کرد با امتحان کردنای بیموردش . با زدن حرفایی که مخ آدم سوت میکشید و تا مرز جنون منو میبرد که بعدش بیاد بگه اون کارا رو میکرده و اون حرفارو میزده تا منو امتحان کنه و منو بسنجه و عمدی نداشته . 1بار 2بار 3بار 4بار دیگه چند بار بهش گفتم و قاطی کردم و پشیمون شد و باز دوباره به اون کارای مسخرش ادامه . 4بار قول داد و زد زیر قولش . اما من دیگه نمیتونستم باز به قولش و به عهدش اطمینان کنم . من یه مردم گریه نمیکنم . اما دل دارم دارم میترکم . میترکم اما یک بار چنین چیزی تو زندگیم پیش اومد و تلخ تموم شد . تلخ
رفیق روزای تنهایم سلام .
اما من دیگه تنها نیستم .
ولی هنوز با تو هستم . با تو تا اخرش هستم وبلاگِ من .
دوباره به این متروکه بازگشتم . وقتی بهش سر میزنم حس غریبی و کهنگی و شکست بهم رو میاره . یه جورایی حس ترس دارم اینجا . سرما .
اما به هر حال اینجا خونه ی اول و آخرمه . نمیتونم ترکش کنم .
* خدا پاشو من یه چند سالی باهات حرف دارم .
از تیمارستان می ترسیدم. .
از راهروهای سرد و بی نورش می ترسیدم .
از آدمایی که بی حالت روزی ١٠٠ بار راهرو رو سر وته میکردند میترسیدم .
از اصطلاحات و قرصای روانیا می ترسیدم .
از صدای نعره های بیمارا می ترسیدم
از بی تفاوتی پرستارا می ترسیدم .
وحالا.....
خودم......
هوو همیشه بد بوده حتی برای وبلاگها ... .
ما بازگشتیم . سلام به دوستای خوبم .
سلام . خوبین ؟؟؟
123 امتحان میشه 123
و یک سال دیگر گذشت ...


