تهوعات یک ذهن بیمار

 

من در خاطراتت گم میشوم بزرگ بانو

تو چه کردی با من ؟

چه کردی ؟

.. : روزهای سختیه . خیلی خیلی سخت

.. : تولد 7 سالگیت مبارک  ذهن بیمارم

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٥ساعت۱:۱٧ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()
 

خیلی سخته که یه آدم زیر دستت بمیره . خیلی سخت

+نوشته شده در ۱۳٩٠/۳/٢٩ساعت۱٢:٢٤ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()
برگشت

هی میرم هی بر میگردم .

هی میرم هی بر میگرده .

هی میرم هی بر میگردم .

زندگیم شده پر از تجربه . شیرین و تلخ . تلخش اما تلخه ها . از اون ک.ی..هاش .

از پرشین بلاگ بدم میاد . از سال ِ 87 بدم میاد(88 و 89 هش رو که اصلا نفهمیدم چه جوری گذشت .) از تیم ملی اسپانیا . از تیم ملی آلمان . از داوید ویا . از شهاب حسینی . از اسامی :علی .ایوب.شعیب .یاشار . دانیال . حبیبی .از چَت کردن . از یاهو مسنجر . از پیغام دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد . از رشت . از مسافرت با اتوبوس . از کوه رفتن . از معاشرت کردن با آدمایی که نمیشناسمشون و آدمایی که با آدمایی که نمیشناسن زود گرم میگیرن . از تبریزیها و تبریز . از مشهد . از استان خراسان . از برج نگین نزدیک آریا شهر . از ترمینال غرب . از رشتیها .از مجتمع بوستان تو پونک . از بلوار کمالی .و ..... 

قبلنا از اینا بدم نمیومد تا اینکه .... . اینا برام یادآور یه فرد هنوز عزیزی هستن که خیلی دوسش داشتم خیلی . هنوز هم محبتاش و دوستداشتناش و مایه هایی که برام گذاشتو یادمه . هنوز هم آدم ناسپاسی نشدم . نمیتونم بگم ممنونشم چون هم اون منو دوست داشت هم من اونو . اما میدونست من چقدر دوستش دارم ولی دهنِ منو سرویس کرد با امتحان کردنای بیموردش . با زدن حرفایی که مخ آدم سوت میکشید و تا مرز جنون منو میبرد که بعدش بیاد بگه اون کارا رو میکرده و اون حرفارو میزده تا منو امتحان کنه و منو بسنجه و عمدی نداشته . 1بار 2بار 3بار 4بار دیگه چند بار بهش گفتم و قاطی کردم و پشیمون شد و باز دوباره به اون کارای مسخرش ادامه . 4بار قول داد و زد زیر قولش . اما من دیگه نمیتونستم باز به قولش و به عهدش اطمینان کنم . من یه مردم گریه نمیکنم . اما دل دارم دارم میترکم . میترکم اما یک بار چنین چیزی تو زندگیم پیش اومد و تلخ تموم شد . تلخ

+نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ساعت٢:۱۳ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()
من

رفیق روزای تنهایم سلام .

اما من دیگه تنها نیستم .

ولی هنوز با تو هستم . با تو تا اخرش هستم وبلاگِ من .

+نوشته شده در ۱۳۸٩/٥/٢٦ساعت۱:۱۸ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()
RETURN

دوباره به این متروکه بازگشتم . وقتی بهش سر میزنم حس غریبی و کهنگی و شکست بهم رو میاره . یه جورایی حس ترس دارم اینجا . سرما .

اما به هر حال اینجا خونه ی اول و آخرمه . نمیتونم ترکش کنم .

* خدا پاشو من یه چند سالی باهات حرف دارم .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱٠/٦ساعت٢:٥٩ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()
می ترسم ...

 از تیمارستان می ترسیدم. .

از راهروهای سرد و بی نورش    می ترسیدم  .

از آدمایی که بی حالت  روزی ١٠٠ بار راهرو رو سر وته میکردند میترسیدم .

از اصطلاحات و قرصای روانیا می ترسیدم .


از صدای نعره های بیمارا می ترسیدم

از بی تفاوتی پرستارا می ترسیدم .

وحالا.....

خودم......

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٥/۱٤ساعت۳:٥٤ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()
هوو

هوو همیشه بد بوده حتی برای وبلاگها ... .

ما بازگشتیم .  سلام به دوستای خوبم .

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٧ساعت۱۱:٠۸ ‎ق.ظتوسط حامد | نظرات ()
همین

سلام . خوبین ؟؟؟

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٢/۳۱ساعت٤:٠۱ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()
...

123 امتحان میشه  123

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٢٥ساعت۳:۳٢ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()
سال نو

و یک سال دیگر گذشت ...

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۳٠ساعت٤:٠۱ ‎ب.ظتوسط حامد | نظرات ()